سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فریاد سکوت












 

 پرسیدی زشت شده ام امروز؟ومن گفتم هر روز زشت تر می شوی...

سبک شدم و عاشقانه رکیک حرف زدم

خواستم برایم بگویی از دنیا و زندگی

تو عاشقانه از خدا سپاسگذار بودی و زندگی برایت به شیرینی قایم موشک بازی بود..

درست برعکس من..

کلی حرف زدی و من مثل دختری لال...

منطقت سردم می کرد...

به خود آمدیم ساعت گذشته بود از زمان باهم بودنمان

ما دیر کرده بودیم خانه می خواندمان و تو باز پاپیچم میشدی که نرو..

.

.

.

دلخوش همین رویاهایم بودم که با تو به حقیقتی نزدیک پیوست

دلخوش تو و آرام کردن من..

همین تمام نشدن ها

همین شب بیداری ها

شورش کردند اما تمام خستگی ها به تو و به باد رفتی..

رویاهایم مرا زندگی کردند وقتی توهم در رویاها فرو رفتی..

و انگار کودکی مرا زایید در رویاها...

من ناسزا گفتم به کودک که چرا زودتر...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 89/6/23ساعت 12:11 صبح توسط فریاد سکوت نظرات ( ) | |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت